امروز : شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷ | Saturday, 21 July , 2018

logo-mob
live

جوک و لطیفه اس ام اس های کودکانه

جوک و لطیفه اس ام اس های کودکانه

ویبره – سرگرمی : اس ام اس

دانش آموز: آقای فروشنده!

فروشنده با مهربانی گفت: بله پسرم!

دانش آموز: تقویم امسال رو دارید؟

فروشنده: بله چه شکلی می خواهی؟

دانش آموز: اون شکلی که توش تعطیلی زیاد داشته باشه!

.

.

.

معلم: وقتی گفته می شود «من می روم، تو می روی، او می رود» چه زمانی است؟

شاگرد: این زمانی است که زنگ خورده و ناظم هم جلوی در ایستاده.

.

.

.

معلم: یک یکی می شه چند تا؟

شاگرد: فکر نمی کنم خیلی بشه!!

.

.

.

اولی: فیلم دیشب را تا آخر دیدی؟

دومی: بله

اولی: من خوابم برد. آخرش چی شد؟

دومی: هیچی، فیلم تمام شد.

.

.

.

اولی: چرا ماهی ها نمی توانند حرف بزنند؟

دومی: تو خودت اگر دهانت پر از آب باشد می توانی حرف بزنی؟

.

.

.

تلفن مدرسه زنگ زد و مدیر گوشی رو برداشت.

مدیر: بفرمایید.

صدا: آقای مدیر، پسرم امروز نمی تواند به مدرسه بیاید.

مدیر: شما کی هستید؟

صدا: من پدرم هستم.

.

.

.

یک نفر سوار آسانسور می شود، می بیند نوشته اند: ظرفیت :۱۲ نفر

با خودش می گوید :عجب! حالا ۱۱ نفر دیگر را از کجا بیاورم؟

.

.

.

کچلی به سلمانی میرود همه نگاهش می کنند

میگه : چیه ؟ اومدم آب بخورم !!

.

.

.

اوّلی: اگر گفتی بهترین راه مبارزه با مگس چیست؟

دوّمی: بهترین راه این است که آن ها را یکی یکی بگیریم و قلقلکشان بدهیم؛ وقتی خنده شان گرفت کمی فلفل توی  دهانشان بریزیم و رهایشان کنیم.

.

.

.

اوّلی: «اگر گفتی چرا وسط قرص خط دارد؟»

دوّمی: «برای اینکه اگر از گلو پایین نرفت، آن را با پیچ گوشتی بپیچانیم!»

.

.

.

ایرج: بیژن چرا روزهای آفتابی باخودت چتر می آوری

بیژن :آخه روزهای بارانی بابام چتر را می برد.

.

.

.

اولی: شبی که زلزله آمد شما خیلی ترسیدید این طور نبود؟

دومی: بله همین طور بود از ترس به خودم لرزیدیم ولی مثل این که زمین بیشتر از ما ترسیده بود چون خیلی بیشتر می لرزید.

.

.

.

از مردی پرسیدند:«چه رنگی را دوست داری؟» کمی فکر کرد و گفت:«رنگ کم رنگ»

.

.

.

معلم:«چرا در آخر ماه ، ماه پنهان می شود آیا می دانی کجا می رود؟»

شاگرد:«آقا حتماً می رد حقوقش را بگیرد.»

.

.

.

مادر: پسرم برو مغازه الکتریکی، یک مهتابی بخر!

پسرک به مغازه که رسید، یادش رفت چی باید بگه…

کمی فکر کرد و گفت: آقا ببخشید می شه یک متر لامپ بدید.

.

.

.

گروهی که تازه پیشاهنگ شده بودند، به اردو رفتند اما چون تجربه نداشتند،

نمی توانستند غذای خود را درست کنند

مربی از آن ها پرسید: آیا چیز مهمی را فراموش کرده اید؟

یکی از آن ها پاسخ داد: بله آقا… مامانم رو!

جوک و لطیفه اس ام اس های کودکانه



نظرات

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز با * علامت‌گذاری شده‌اند .

* نام :
* ایمیل :
وب سایت :


مطالب مرتبط